•*´¨`*• داستان کوتاه ♥ آموزنده •*´¨`*•
دختری هستم از جنس تنهایی که چشمانی منتظر دارد و زخمهای زمانه بر قلبش، حکم مرگ را برایش صادر کرده است
جینی دختر کوچولوی زیبا پنج ساله ای بود.یه روز که به همراه مادرش برای خرید بیرون رفته بود,چشمش به یه گردنبند مرواری بدلی افتاد که قیمتش 10 دلار بود , پیش مادرش رفت وازش خواهش کرد اونو بخره. مادرش گفت : خب ! این گردنبند قشنگیه,اما قیمتش زیاد.اما بهت میگم که باید چیکار کنی. وقتی رسیدیم خونه لیست یه سری از کارا رو که میتونی انجام بدی و بهت میدم تاپول گردنبندتو بپردازی.البته مادربزرگتم برای تولدت بهت چند دلاری هدیه میده که این میتونه کمکت کنه. جینی قبول کرداون هرروز باجدیت تمام کار میکرد.پس از مدتی تونست کارهارو تموم کنه و بهای گردنبند رو بپردازه. وای که چقد اون گردن بند رو دوست داشت. همه جااونوبه گردنش مینداخت,کودکستان.رختخواب و ..... جینی پدردوست داشتنی داشت.هرشب که به رختخواب میرفت.پدرش کنار تختش روی صندلی مخصوصش می نشست و داستان دلخواه جینی و براش میخوند. یه شب بعد از تموم شدن داستان گفت : جینی ! تو منو دوست داری؟؟ - اوه,البته پدر !تو میدونی که عاشقتم. - پس اون گردنبند مرواریدت رو به من بده! - نه پدر .اونو نه! اما میتونم رزی عروسک کوچیکمو به شما بدم. اون عروسک قشنگیه.میتونی توی مهمونی ها چای دعوتش کنی..قبوله؟؟ - نه عزیزم اشکالی نداره. پدر گونه هاشو بوسیدو نوازشش کرد و گفت "شب بخیر کوچولوی من" - جینی ! تو منو دوست داری؟؟؟ - اوه,البته پدر !تو میدونی که عاشقتم. - پس اون گردنبند مرواریدت رو به من بده! - نه پدر ,گردنبندم رو نه,اما میتونم اسب کوچولو و صورتیم رو بهت بدم اون خیلی موهاش نرم..قبوله؟؟؟؟ -نه عزیزم .باشه اشکالی نداره.. دوباره گونه هاش رو بوسیدو گفت:"خدا حفظت کنه دخترکوچولوی من خواب های خوب ببینی" چند روز بعد وقتی پدر جینی اومد تا براش داستان بخونه ,دید که جینی روی تخت نشسته و لباش داره میلرزه جینی گفت : " پدر. بیا اینجا."دستش رو به سمت پدر برد وقتی مشتش رو باز کرد گردنبند اونجا بود...اونو به دست پدرش داد. پدر با یه دستش اون گردنبند بدلی رو گرفته بود و با دست دیگه اش از جیبش یه جعبه مخمل آبی بسیار زیبا رو در آورد.داخل جعبع یه گردنبند زیبا و اصل مروارید بود. *اون منتظر بود تا هر وقت جینی از اون گردنبند بدلی صرف نظر کرد . اونوقت این گردنبند اصل و زیبا رو بهش هدیه بده* خب ! این مسئله دقیقا همون کاریه که خدا در مورد ما انجام میده. اون منتظر میمونه تا ما از چیزای بی ارزش که تو زندگی بهشون چسبیدیم دست برداریم,تا اون وقت گنج واقعیش روبه ماهدیه بده. این داستان باعث شد تا به چیزایی که بهشون دلبسته بودم بیشتر فکر کنم باعث شدیاد چیزایی بیافتم که به ظاهر ازدست داده بودم اما غافل ازینکه خدای بزرگ به جای اونها هزاران چیز بهتر رو به من داده بود. همیشه بر این عقیده باشید : "دنیا و کائنات واقعا بی نظیر هستند و بهترین ها را برایم میفرستند و مرا همیشه پشتیبانی میکنند " شـ ـ ــب آرزو هــ ـ ــا كاش يادمون باشه امشب خودخواهی رو کنار بذاریم و سر سجاده نماز آونوقت كه
بالهای نیازمون به آسمون گشوده می شه برای اونا که یادشــــون نیست،
شب آرزوها
کی آومد و کی رفت هم، دعایی بکنیم. امشب هرچي از خدا بخوايم بهمون ميده چرا كه بي نياز ترينه....
تعهــد لاك پشتـــي يه روزخـــانواده لاك پشت ها تصميم گرفتن كه به يه پيك نيك برن . از اونجا لاك پشت ها به صورت طبيعي درهمه موارد يواش عمل ميكنن هفت سال طـــول كشيد تابراي سفرشون آماده بشن.لاك پشت ها خونه رو بـراي پيدا كردن يك جاي مناسب ترك كردن. يك سال گذشت.... درسال دوم سفرشون يه جاي مناسب پيدا كردن. حـدود شش ماه محوطه رو تميز كـردن و سبدپيك نيك رو باز كردن و مقدمات رو آماده كردن.كه متوجه شـــــدند نمك نياوردن !!! ازنظر لاك پشت ها پيك نيك بدون نمك يه فاجعه بود.بعـد از يه بحث طولاني جوون ترين لاك پشت براي آوردن نمك از خونه انتخاب شد. لاك پشت كوچولو ناله كرد..جيـــــغ كشيد و توي لاكش كلي بالا پايين پريد. گـرچه اون سريع ترين لاك پشت بين لاك پشت هاي كند بود. بالاخره اون قبول كرداما شرط گذاشت كه تاوقتي بر نگشته كسي چيزي نخوره. خانواده قبول كردن و لاك پشت كوچولو به راه افتاد. سه سال گذشت و لاك پشت كوچولو بر نگشت. پنج ساااال.... شش ساااال..... توو سال هفتم غيبت لاكپشت كوچولو پيرترين لاكپشت كه ديگه نميتونست به گرسنگي ادامه بده اعلام كرد كه قصد داره غذا بخوره و شروع به باز كـردن يه ساندويچ كرد. در اون لحظه بود كه لاك پشت كوچولو فرياد كنان از پشت يك درخت بيرون پــريد و گفت : ديديد...ديديد ميدونستم كه منتظرم نميمونيد.. منم حالا نميرم نمك بيارم.... بعضي از ماها زندگيمون صرف انتظار كشيدن براي اين ميشه كه ديگران به تعهداتي كه ازشون انتظار داريم عمل كنن اونقدر نگران كارايي كه ديگران انجام ميدن هستيم كه خودمون عملا هيچ كاري انجام نميديم سلام خدا. خوبي خدا؟ منم خوبم. ميدوني، خيلي خوب. خوبم ولي تو باور نکن. نميـــدونم،اصلا واست مهم هست حالم،اصلامي بينيم يا نه؟اصلا ازحال و روزگـارم خبر داري؟نميدونم کي هستي.نميدونم چي هستي!فقط ميدونم بهت ميگن خدا اونوقت ها که بچه بودم،مامانم هميشه دوســــت داشت .هميشه صدات مي کرد. مي گفت خدا منو بهشون داده.. مي گفت خدا مواظبته، خــدا دوستت داره. مادرم اينقدرعاشقونه دوستت داشت که منم عاشقت کرد.مادرم با اسمت گريه مي کرد،صدات مي کرد، دعات مي کرد. مادرم خيلي دوستت داشت. من هم مادرم رو خيلي دوست داشتم. بهت ميگن خدا.صدات ميزنن خدا. خدا !نميدونم اصلا هستي يا نه.خــــدايا ناراحت نشو.بهم حق بده ، من هيچوقت نديدمت خدا. هيچوقت . خــــــدا هستي که باش. بزرگ هستي که باش. تو مگه خداي من نيستي؟ چـــرا هيچوقت نيومدي پيشم ؟ چرا صدات کردم جوابم و ندادي ؟ مگه نمي گن بزرگي ؟ مگه مهربون نيستي ؟ پس چرا هيچ وقت نگرانم نشدي، چرا دلت واسم نسوخت! خـــدايا درسته که گناهـــــکارم . ولي آخه خدا ، گناه دارم ! پس چـــرا دلت واسـم نمي سوزه ؟ ميگن همه چيــــز خبر داري . ازحقيقت چشــــم ها و نگاه ها . از راز دل ما آدم ها. راست ميگن خــدا ؟ خب من دلم ميخواد پيشم باشي. خدا هم هستي که باش. دلم ميخواد آرومم کني.بغلـــم کني دلم ميخواد بغلت گريه کنم.آخه جــز تو ديگه کي رو دارم؟ کي نزديک تراز تو ؟تو که از قلب آدم خبرداري.تو که ازدلــم خبر داري،من الآن دلــم تو رو ميخواد، که پيشم باشي. دلم ميخواد ببينمت.دلم ميخواد رو دررو باهات حرف بزنم تموم حرفايي روکه يه عـمـر توي دلم باهات زدم و جوابش رو ندادي.حــرفايي که فقط توي دلــم باهات زدم.دلم ميخواد ببينمت. دلـــــم ميخواد حرفام رو داد بزنم!دلم ميخواد بغض توي گلوم بشکنه...... ببين ! اشک توي چشم هام خشک شد خدا،ولي هنوز نيومدي.خدايا پس تو کجايي؟ خدايا ، ببين! من “دقيقا” اينجام. “تو” دقيقا کجايي؟!! خدايا؟ اي کاش بودي!! کاش بودي.راست راسکي هم بودي. کاش وجود داشتي کاش واقـعا دنيـاخدا داشت. کاش منم خدا داشتم. کاش خداي من خــــــوب بود. مهربون بود.... بزرگ بود اما به اندازه فهم ما کوچيک ميشد.اينقدرکه مي شد بغلش کرد! که مي شد روي شونه هاش هق هق گريه کرد.ازش گله کرد،باش حرف زد، بابا اصلا بهش نق زد! داد زد! خدا که مثل ما آدما نيست که دلخور شه، خدا که با اين کارا کوچيک نميشه !خدا با همين کاراشه که با ماها فـرق داره، که بهش ميگن خدا! کاش
خدا بزرگ بود، اما مهربون بود. کاش خـدا راست راسـاکي کمکمون مي کرد. به همه
مون. چه اوني که نمــــاز ميخونه چه نمي خونه. چه مسلمون و چه کــافر.... بي سر و ته اما.... و امشب دلم باز گرفت , شايد با دليل شايد هم مث بقيه كارهايم بيخودي آسمان هم امشب ميباد و من هم ميبارم و مينويسم , از دل تنها و بي سنگ صبوري كه امشب جانش به لب رسيده... خسته ام ازين روزمرگي ها. خستم ازين دست و پا زدن هايي كه به هيچ جا نميرساندم...يا رب!! مددي... نگاهــي... گوشه چشــمي... كه عجـــيب محتــاجــم..... حرفامم مث خودم شدن كلاف سر در گم.... عزیزی که خودت میدونی اگه بگم تنها دلیل شاید دلتنگي باشه ولی یکی از مهم ترین دلایلی که الان دارم مینویسم شمایی.حواست باشه هاااا داداش خوبم!! اين روزا يه چيزايي عذابم ميده . اینکه سرمای کلمات از چشمان تو بلرزاندم اینکه ضرب آهنگ صدای تو ملودی توهین ها شود اینکه نا باور تنها خیره شوم و تمام مسیر حرفهامان را سه نقطه بکارم اینها... اینها عذابم میدهند.... همین اینها.... سلام داداش.خوبی..فک کنم چند روزی هست که ازت خبر ندارم..هم دلتنگم هم نگران اما دلتنگی بیشتر عذابم میده.شایدم فکرای بیهوده..امیدوارم ازین آپم ناراحت نشده باشی.خوب چیکار کنم دلم برات تنگ شده خودت که میدونی..میدونی اینجور وقتا چه چیزایی آرومم میکنه.یکیش نوشتن..حالم یه جوریی..میبینی من بیشتر از تو یه مدلی شدم.اونوقت به تو میگم چرا اینجوری شدی.. تو که درست جوابمو نمیدی بلدم نیستی که دروغ بگی آخه.بهانه میاری..پس بذا من بگم چرا یه جوری شدم..میدونی هرکی ندونه خودت بهتر میدونی چقد دوست دارم بدم نیست خجالتم نمیکشم هر فکری ام میخوای بکن.مگه بد اجی داداششو انقد دوس داشته باشه ها؟ نه بد نیست..اما تو رو نمیدونم...الان یه هفتس ازت خبر ندارم..نمیدونم چت شده..نمیدونم چرا اینطور شدی..من چیزی گفتم؟کاری کردم؟که باعث ناراحتیت شده؟یا همون حرفایی که همیشه بهت میگم و انکارشون میکنی؟ خوب چی؟ کاش حداقل میدونستم چرا؟میگفتی چرا؟که انقد خودخوری نمیکردم انقد عذاب نمیکشیدم.نميدونم شايد ميخواي من بعد حسرت صدا كردن داداش و به دلم بذاري..شاید این حرفا خیلی مسخره بیاد به نظرتاااا اما مهم نیس... میدونی همیشه به این فکر میکردم که یه برادر دارم تو هرشرایطی باهام.کسی که بتونم بهش تکیه کنم یه فرشته بین این همه ادم..که خیلیاشون بویی از انسانیت نبردن..کاش میشد به همشون پیشوند نام انسان رو داد...بی انصاف نیستم و نبودم توسختیام و دلنگرانیام فقط به یادت نبودم تو بهترین لحظه هامم سعی کردم باهات حرف بزنم که یه وقت نگی هروقت درد داره به یادم میافته..خوب میفهمی دارم چی میگم از چی حرف میزنم..اما به اینم معتقدم هر اتفاقی می افته دلیلی داره و حتما اینم تقدیرو سرنوشت خواسته..خیلی چیزا رو نمیتونم اینجا بگم..اما میترسم...داداشم بازم میگم فقط دلم تنگ شده بود همین.. بهترین هارو برات ارزو دارم...شاد باشی. روزگار اما با ما وفا نداشت طاقت خوشبختی ما را نداشت دوســـــــتي واقعـــي..! روزي پسر غمگين پيش درخت خوشحال رفت و گفت: من پول لازم دارم! درخت گفت من پول ندارم ولي سيب دارم. اگر ميتوني تمام سيب هارو بچين و براي فروش به بازار ببرتا پولي به دست بياري.پسرتمام سيب هاي درخت رو چيد و براي فروش به بازار برد. وقتي كه پسر بزرگ شد تمام پولهاشو خرج كرد و پيش درخت برگشت و گفت: ميخوام يه خونه بسازم ولي پول كافي ندارم تا چوب تهيه كنم.. درخت گفت:شاخه هاي منو قطع كن اونها رو ببر و باهاشش خونه اي بساز. پسر تمام شاخه هاي دزخت رو قطع كرد...اونوقت درخت شاد و خوشحال بود پسر بعد از چند سال بدبخت تر از هميشه برگشت و گفت: ميدوني؟ من از همسر و خونه ام خسته شدم ميخوام براي مدتي ازشون دور باشم اما وسيله اي براي مسافرت ندارم... درخت گفت منو از ريشه قطع كن.ميان منو خالي كن و روي آب بنداز و برو پسر اون درخت رو از ريشه قطع كرد و به مسافرت رفت....اما اون درخت هنوز شاد و خوشحال بود... شما چي دوستاي گلم؟؟ حاضريد دوستاتون و شاد كنيد؟ حاضريد براي شاد كردن ديگران بها بپردازيد؟ به نظرتون پرداخت اين بها حد و مرزي داره ؟؟؟ مسيح فرمود: بهترين دوست كسي است كه جان خود را فداي تو كند. شما حاضريد به خاطر خوشبختي و شادي كسي حتي جون خودتونو فدا كنيد؟! منظورم اين نيست كه حتما بايد اين كارو بكنيدمنظورم از اين سوال فقط يه چيز بود: *آيا كسي رو بي قيد و شرط دوست داريد؟؟؟چند نفر؟؟؟؟ *عيب جامعه ما اينه كه همه ميخوان فرد مهمي باشن ولي هيچ كس نميخواد انسان مفيدي باشه. درختان ميوه خود را نميخورند ابر ها باران را نمي بلعند رود ها آب خود را نمي خورند چيزي كه برگان دارند هميشه به نفع ديگران است. *در واقع ما انسان ها به جز اون چيزي كه با ديگران تقسيم ميكنيم چيزي نداريم. *عشق پول و مال نيست كه بتونيم اونو جمع كنيم.عشق عطر و طراوتي كه بايد با ديگران تقسيمش كرد با اميد به اينكه آسمون زندگيتون به رنگ.يك رنگي عشق باشه... دو روز مونده بود به آخر دنیا تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده , تقویمش پر شده بود و تنها دو روز , خط نخورده باقی مونده بود. پریشون بود و آشفته , عصبانی پیش خدا رفت تا روزای بیشتری از خدا بگیره..داد زد و بد و بیراه گفت خدا سکوت کرد ; جیغ زد و جار و جنجال راه انداخت , خدا سکوت کرد ; آسمون و زمین رو به هم ریخت خدا سکوت کرد... به پرو پای فرشته و انسان پیچید , خدا سکوت ; کرد دلش گرفت و گریه کرد و به سجده افتاد , خدا سکوتش رو شکست و گفت: " عزیزم , اما یک روزتم گذشت تمام روز رو به بد و بیراه و جار و جنجال از دست دادی , فقط یک روزدیگه باقی مونده , بیا و لا اقل این یک روز رو زندگی کن. " لا به لای هق هقش گفت : " اما با یک روز...با یک روز چی کار میتونم بکنم؟..." خدا گفت : " آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند , گویی هزار سال زیسته است و آنکه امروزش را درنمی یابد هزار سال هم به کارش نم آید." انوقت بود که سهم یک لحظه زندگی رو تو دستاش ریخت و گفت : *حالا برو و یک روز زندگی کن* اون مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که تو گودی دستاش میدرخشید , اما می ترسید حرکت کنه , می ترسید راه بره , می ترسید زندگی رو از لا به لای انگشتاش بریزه , با خودش فکر کرد : "وقتی فردایی ندارم , نگه داشتن این زندگی چه فایده ای داره ؟ بذار این مشت زندگی رو هم مصرف کنم." اون وقت شروع کرد به دویدن , زندگی رو به سر و روش پاشید , زندگی رو نوشید و زندگی رو بوئید اونقدر به وجد امد که دید میتونه تا ته دنیا بره , می تونه بال بزنه , میتونه پا روی خورشید بزاره میتونه.. اون تو یک روز آسمون خراشی بنا نکرد..مالک زمینی نشد..مقامی رو به دست نیاورد.. اما..... اما توی همون یک روز دست به پوست درختی کشید , روی چمن خوابید , کفش دوزکی رو تماشا کرد سرش رو بالا گرفت و ابر ها رو دید و به اونایی که نمی شناختنش سلام کرد و برای اونایی که دوسش نداشتن از ته دلش دعا کرد.. اون تو همون یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد..لذت برد و سرشار شد و بخشید , عاشق شد و عبور کرد و تمام شد...... *او در همان یک روز زندگی کرد* فردای اون روز فرشته ها تو تقویم خدا نوشتن : * امروز او درگذشت , کسی که هزار سال زیست* نکته این داستان: زندگی انسان دارای طول و عرض و ارتفاع است , اغلب ما تنها به طول آن می اندیشیم , اما آنچهکه بیشتر اهمیت دارد , عرض یا چگونگی آن است. امروز را ازدست ندهید آیا ضمانتی برای طلوع خورشید فردا وجود دارد ؟؟؟ پرسش این بود : شما در یه شب طوفانی در حال رانندگی هستید. از جلوی یک ایستگاه اتوبوس میگذرید,سه نفر داخل ایستگاه منتظر اتوبوس هستند : یک پیرزن که در حال مرگ است...یک پزشک که قبلا جان شما را نجات داده است... یک خانم یا آقا که در رویاهایتان خیال ازدواج با او را دارید... شما میتوانید تنها یکی از این سه نفر را سوار کنید...کدام را انتخاب خواهید کرد ؟ از دویست نفری که در آزمون شرکت کرده بودند تنها شخصی انتخاب شد که...... . . دوستای گلم قبل از اینکه ادامه داستان و براتون بگم شما هم کمی فکر کنید..قاعدتا این آزمون نمیتونه نوعی تست شخصیت باشه چون جواب هر کدوم از شما دلیل خاصی داره... . *پیرزن درحال مرگه..شما باید اول اون و نجات بدین هرچند اون خیلی پیر و به هر حال میمیره. *شما باید پزشک رو سوار کنید چون قبلا جون شما رو نجات داده این فرصتی که میتونید جبران کنید اما شایدم بتونید بعدا جبران کنید. *شما باید شخص مورد علاقتون رو سوار کنید چون اگه این فرصت رو از دست بدید ممکن هیچ وقت نتونید مثل اونو پیدا کنید.... . خوب منتظر نظراتتون هستم ...تا دفعه بعد که بگم چه کسی با چه انتخابی تو این آزمون استخدام پذیرفته میشه... . . واما ادامه ی داستان : از دویست نفری که در این آزمون شرکت کردند شخصی که استخدام شد..دلیلی برای پاسخ خود نداد!!! او نوشته بود : * سوئیچ ماشین را به پزشک می دهم تا پیرزن را به بیمارستان برساند و خودم به همراه همسر رویاهایم منتظر اتوبوس میمانیم...... شـــرم عاشـــقانه وقتي سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختري بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشي" صدا مي کرد . به موهاي مواج و زيباي اون خيره شده بودم و آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهي به اين مساله نميکرد . آخر کلاس پيش من اومد و جزوه جلسه پيش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت :"متشکرم "و از من خداحافظي کرد تلفن زنگ زد .خودش بود . گريه مي کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پيشش. نميخواست تنها باشه. من هم اينکار رو کردم. وقتي کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهاي معصومش بود. آرزو ميکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت ديدن فيلم و خوردن 3 بسته چيپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت : "متشکرم " و از من خداحافظي کرد. ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم .روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد. گفت : "قرارم بهم خورده ، اون نميخوادبا من بياد"..من با کسي قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بوديم که اگه زماني هيچکدوممون براي مراسمي پارتنر نداشتيم با هم ديگه باشيم ، درست مثل يه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتيم. جشن به پايان رسيد . من پشت سر اون ، کنار در خروجي ، ايستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زيبا و اون چشمان همچون کريستالش بود. آرزو مي کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمي کرد و من اين رو ميدونستم ، به من گفت :"متشکرم ، شب خيلي خوبي داشتيم " ، و از من خداحافظي کرد. ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم . يه روز گذشت ، سپس يک هفته ، يک سال ... قبل از اينکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصيلي فرا رسيد ، من به اون نگاه مي کردم که درست مثل فرشته ها روي صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگيره. ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهي نمي کرد ، و من اينو ميدونستم ، قبل از اينکه کسي خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصيلي ، با گريه منو در آغوش گرفت و سرش رو روي شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترين داداشي دنيا هستي ، متشکرم و از من خداحافظي کرد. با مرد ديگه اي ازدواج کرد. من ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اينطوري فکر نمي کرد و من اينو ميدونستم ، اما قبل از اينکه از کليسا بره رو به من کرد و گفت " تو اومدي ؟ متشکرم". .ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام
فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو
نميدونم سالهاي خيلي زيادي گذشت . به تابوتي نگاه ميکنم که دختري که من رو داداشي خودش ميدونست توي اون خوابيده ، فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند.. يه نفر داره دفتر خاطراتش رو ميخونه ، دختري که در دوران تحصيل اون رو نوشته. اين چيزي هست که اون نوشته بود : اي کاش اين کار رو کرده بودم ................. با خودم فکر مي کردم و گريه ! نکته این داستان: اگه همديگرو دوست داريد ، به هم بگيد ، خجالت نکشيد ، عشق رو از هم دريغ نکنيد ، خودتونو پشت القاب و اسامي مخفي نکنيد ، منتظر طرف مقابل نباشيد، شايد اون از شما خجالتي تر و عاشق تر باشه... مردي صبح زود از خواب بيدار شد تا نمازش
را در خانه خدا (مسجد) بخواند. لباس پوشيد و راهي خانه خدا شد. در راه به مسجد، مرد زمين خورد و
لباسهايش کثيف شد. او بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. مرد لباسهايش را عوض کرد و دوباره راهي
خانه خدا شد. در راه به مسجد ودر همان نقطه مجدداً زمين خورد! او دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و
به خانه برگشت. يک بار ديگر لباسهايش را عوض کرد و راهي خانه خدا شد. در راه به مسجد، با مردي که چراغ در دست
داشت برخورد کرد و نامش را پرسيد. مرد پاسخ داد: (( من ديدم شما در راه به
مسجد دو بار به زمين افتاديد.))، از اين رو چراغ آوردم تا بتوانم راهتان
را روشن کنم. مرد اول از او بطور فراوان تشکر مي کند و
هر دو راهشان را به طرف مسجد ادامه مي دهند. همين که به مسجد رسيدند،
مرد اول از مرد چراغ بدست در خواست مي کند تا به مسجد وارد شود و
با او نماز بخواند. مرد دوم از رفتن به داخل مسجد خودداري
مي کند. مرد اول درخواستش را دوبار ديگر تکرار
مي کند و مجدداً همان جواب را مي شنود. مرد اول سوال مي کند که چرا او نمي
خواهد وارد مسجد شود و نماز بخواند. مرد دوم پاسخ داد: ((من شيطان هستم.))
مرد اول با شنيدن اين جواب جا خورد. شيطان در ادامه توضيح مي دهد: ((من شما را در راه به مسجد ديدم و اين
من بودم که باعث زمين خوردن شما شدم.)) وقتي شما به خانه رفتيد، خودتان را تميز
کرديد و به راهمان به مسجد برگشتيد، خدا همه گناهان شما را بخشيد. من براي
بار دوم باعث زمين خوردن شما شدم و حتي آن هم شما را تشويق به ماندن در
خانه نکرد، بلکه بيشتر به راه مسجد برگشتيد. به خاطر آن، خدا همه گناهان افراد
خانواده ات را بخشيد. من ترسيدم که اگر يک بار ديگر باعث زمين خوردن شما بشوم، آنگاه خدا
گناهان افراد دهکده تان را خواهد بخشيد. بنا براين، من سالم رسيدن شما را به
خانه خدا (مسجد) مطمئن ساختم. نکته این داستان: کار خيري رو که قصد داريد انجام بدید به
تعويق نندازید. چون نمیدونید چقدر اجر و پاداش ممکنه ازمواجه با
سختي هاي در حين تلاش به انجام کار خير دريافت کنيد. پارسائي شما ميتونه
خانواده و قوم تون رو بطور کلي نجات بده اين کار رو انجام بدید و پيروزي خدا رو
ببينيد.

به نظرتون خدا مهربون نیست ؟؟؟؟؟؟

![]()
درهای آسمون
به روی زمین گشوده میشه و ملائكه به دنبال شنیدن نجواها و
نیایشهای اهل
ایمان روی خاك بیمقدار زمین هستند
«شب لیلةالرغـــائب».
هر بنده با ایمان و باتقوا تو این شب بر اساس میل و رغبت خود به طرف خـــــدا
شتافته و به ارتباط و انس با معشوق میپردازه و طالب بخشش و رحمــــت ذات
احدیت میشه.
شب لیلةالرغایب شب شایسته سالاریه.
شب لیلةالرغایب شب خواب و رؤیا نیست.حیف این شب كه با سنگینی خــوابی
شبانه به صبح كشيده بشه و معنای
شده و رحمت واسعه خداوند در این شب جاریست.
نگيم
كاش چيزي ميخواستيم كه خدا هم ميخواست.
خدایا! مرا ببین! تنها به خاطر آرزوها و امیدهایم به درگاه تو آمدهام.
و خاري نميكنيم.هميشه ازمون خواسته از غير خودش چيزي نخوايم كه اگر
اجابت كنن منت ميذارن يا آبرو ميبرن.اما خدا طور ديگه اي اجابت ميكنه...
كه نه چيزي ازش كاسته ميشه و نه منتي بر بندش ميذاره....
.
خدايا ! كا خودت تمام آرزو هاي آرزو مندات و طوري كه شايسته مهربونيته
اجابت كني نه اونطوري كه شايسته بندهاي گناهكارته چرا كه تو به آخرت
و ايمان ما فكر ميكنتي و ما به دنيا و ماديات....
خدايا بذار وسعت دركم ازچيزي كه ازت ميخوام اندازه اي باشه كه منو به تو
نزديكتر كنه..بذارصبرو اميد توو من باور بشه كه اگربه آرزويي نرسيدم يا تقدير
جاي ديگه برام رقم خورد همه رو به شكرانه توجه خاص تو ببينم و تاخير تو
رسيدن به آرزوهام رشته الفت منو از تو پاره نكنه.
خدايا با اميد به آسمـــــون سخاوتت چشم دوختم و تسبيح بنــــدگيت رو توو
استجابت نيازم.لبيك ميگم.پس شك رو به دلم راه نده و راه اميد و بهم نبند...
شايد توان شب زنده داري و ندارم..شايد قطره هاي اشكم مهره هاي تسبيح
سخاوتت رو نمناك نكنه .شايد نيازم بيش از لياقتم باشه...اما من بنده توام
خودت گفتي بخوان مرا تا اجابت كنم تورااا
پس صداي منو بشنو...دعام و مستجاب كن تا ايمان و عشقم به تو روز به روز
بيشتر بشه و راه نفوذ شيطان و به دلم ببنده.

کاش بودي. کاش خدا بودي ولي دلت مي سوخت.
کاش خدا بودي ولي “مي
فهميدي” که تو فقط خـــــــداي آدم خوبا نيستي.
خداي همه اي..کاش“مي فهميدي” گناهکارا گناهکارن.ولي بازم گناه دارن!
گناه دارن که بسوزونيشون! خدايا
مگه ميشه چيزي رو آفريدو دوستش نداشت؟
خدايا مگه تو ما رو نساختي؟ مگه نميگن مارو آفريدي؟
نمي تونم
تصور کنم که چيزي رو که خودم ساختم،دلم بيادخودم بادستاي خودم
خرابش
کنم. اذيتش کنم.بسوزونم.عذابش بدم. فشار قبربراش بيارم!تيکه تيکش
کنم،جونشو ذره ذره بگيرم.يه عمر بچرخونمش و آخر بزارمش توي سينه
خاک!
خدايا من دلم نميادبا چيزي که ساختم اينکار رو کنم.
پس تو چطور دلت مياد اينکارها رو با ما کني؟ از من
هم کمتر مهربوني؟ از يه
بنده گناهکارت..............
خدايا نيستي. نه نيستي.وجود نداري.همش الکيه.خرافاته! اينا رو ميگم چون
ميدونم از دستم ناراحت
نمي شي.اصلا حرفهاي يه آدم کوچيکي مثل من چرا
بايد ناراحتت کنه؟ خودت خوب
ميدوني راست يا دروغ،جزئي ازدنياي من شدي
.بخشي از باورم هستي. بخشي از
دنياي قشنگم، تصور دنيايي بدون خـدا،
برام مثل
يه کابوس ميمونه.ولي بهم حق بده.
خسته شدم. خيلي خسته شدم خدايا
حتي اگه لمس تنت واسم دردناک باشه....
خدايا خيلي
خوابم مياد. چشام ديگه باز نمي شن. ميشه برم بخوابم؟
ميدونم اگه خيلي باشم فقط آدمم و تو خدايي. ولي
يکم منو دوسم داشته باشراستي خدايا؟ نکنه يه وقت فکر کني
ديگه دوستت ندارم ها. ببين! ببين چقــــدر
باهات حرف زدم ! چقدر واست نوشتم ! اگه
نيستي، پس من دارم واسه کي
مينويسم ؟
خدايا ميخوام بخوابم.
ميشه امشب بياي به خوابم؟
دلم واست تنگ شده.ميخوام توي خواب باهات
حرف بزنم.خواهش مي کنم بيا
ميخوام ببينمت. کلي حرف دارم واست تعريف کنم.
تعريف کنم و از آدمـات بگم.
از اين دنيايي که کاش هيچوقت دست به ساختنش نمي
زدي....
باش

دل تنگي تو شبيه هيچ کدوم از دلتنگي هاي دنيا نيست
روزگاراي قــــديم تو مـــــدينه يه خـــــونه بود
كه تو اون خونه يه ساقي بود و يك پيمونه بود
اهــل اون خـــونه گل سر سبـــد هســـتي بودن
هر كــدوم دريــاي بي نهــــايت مستـــــي بودن
در هستــي به روي در اون خـونه باز ميشـــد
هر نيازمنـدي در اون خـــونه بـــي نياز ميشـد
اهـل اون خونـه دو دســـت رحمت خـــدا بودن
همــه با وفـــا و با صفـــا و با سخــــا بــــودن
ساقـــر شكسته خونه مولا فاطـــمه
حسـن و حسـين و زيـنب سه تا دردونه بودن
گـــرد شمع روي مــادر مثـل پروانه بــــودن
پيرميخونه شب و روزبه اون خونه سرميزد
دل مســتش بـــراي ديـــدن ساقـــــي پر ميزد
اين همه اوصاف برا اين خونه آخرش
آخرش چي شد
يه حــروم زاده با يـك عـــده اراذل اومـــدن
در اون خونه رو از بغض حسد آتيش زدن
به رخ بانوي هستــــي ز حسـد سيلي زدن
روبه روي چشم مجنون سيلي به ليلي زدن
واااي واااي واااي

هر کسي دوتاست.
و يکي چگونه مي توانست باشد ؟
هر کسي به اندازه اي که احساسش مي کنند ، هست
و خــــــدا کسي که احســـــــاسش کنــــد ، نداشـــــت
عظمت هاهمواره درجستجوي چشمي است که آنراببيند
خوبي ها همــــواره نگران که آنرا بفهمد.
و زيبايي همواره تشنه دلـــي است که به او عشــــق ورزد
و قـــــدرت نيازمـــند کسي است که در برابرش رام گــــردد
و غــــرور در جســــتجوي غــــروري است که آنرا بشـــــکند
خــــدا عظـــــيم بود و خـــوب و زيــــــــــــبا و پراقتدار و مغرور
اما کسی نداشت...
و خدا آفريدگار بود...
و چگونه مي توانست نيافريند؟؟
زمين را گسترد و آسمانها را برکشيد...
و خـــــــــــــــــدا يکــــــــــــــي بود و جـــــــز خــــدا هيچ نبود .
و با نبودن چگونه توانستن بود ؟
و خدا بود و با او عدم بود .
و عدم گوش نداشت .
حرف هايي ست براي گفتن که اگرگوشي نبود،نمي گوييم
و حرفهايي است براي نگفتن ...
حرف هاي خوب و بزرگ و ماورائي همين هايند .
و سرمايه ي هر کسي به اندازه ي حرف هايي است که براي نگفتن دارد ...
و خدا براي نگفتن حرف هاي بسيار داشت .
درونش از آنها سرشار بود .
و عدم چگونه مي توانست مخاطب او باشد ؟
و خـــــــــــــدا بود و عدم
.جز خـــــــــــدا هيچ نبود .
در نبودن ، نتوانستن بود .
با نبودن نتوان بودن .
و خـــــــــــدا تنها بود .
هر کسي گمشده ای داشت
و خـــــــــــــدا گمشــــــــــــده اي داشت

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم
نشستم روي صندلي ، صندلي ساقدوش ، اون دختره حالا داره ازدواج ميکنه ، من ديدم که "بله" رو گفت و وارد زندگي جديدي شد.
| Design By : Pars Skin |










